دانستنی های سرطان

تاریخ انتشار: 29 خرداد 94 | بازدید: 2104 مرتبه | دیدگاه:

عشق این شفاگر

برنی سیگل،پزشک و عضو کالج جراحان آمریکا، دارای یک کلینیک خصوصی جراحی عمومی و اطفال در شهر نیوهیون ایالت کانتیکات است. او یک برنامه درمانی را به نام «بیماران سرطانی استثنائی» بنیان گزاری کرده و پیوندهای زیادی با انجمنهای پزشکی و روانشناختی دارد. او نویسنده کتاب پرفروش عشق، درمان، معجزه است.

به عنوان یک جراح، من سال ها با بیمارانی کار کرده ام که مبتلا به بیماریهای تهدید کننده حیات و مشکلات ایجاد کننده معلولیت بوده اند. در این مدت من کشف کرده ام که اگر بیمارانم بتوانند به عشق دست یابند، برای آنان رویدادهایی بسیار شگفت انگیز آغاز به رخ دادن می کند: نه فقط از جنبه روانی، بلکه همچنین از جنبه جسمانی. محصول جانبی بهبود وضعیت روانی آنان، یک بهبود جسمانی متناسب است. پس برای من، مه مترین تمرکز درمان، آموختن به انسان ها است که چگونه عشق را احساس و بیان کنند. و من دریافته ام که این آموختن به توانایی من ربط دارد، توانایی من در این که به آنان عشق بورزم، و به آن ها نشان بدهم که عشق ورزیدنی هستند.


چرا عشق چنین اهمیتی در شفا دارد؟ به سادگی به این دلیل که با اهمیت ترین چیز در زندگی انسان است. عشق خالص باید آزادانه داده شود، با اراده آزاد خود فرد. عشق چیزی نیست که بتواند سرسری گرفته شود؛ نمی توان آن را یک وظیفه به حساب آورد. اگر فردی به عشق ورزیدن «مجبور شود» (که واقعاً ناممکن است)، وضعیتی از ملال و بی تفاوتی پیش خواهد آمد.


عشق ورزیدن باید به طور ارادی انتخاب شود. این امکان انتخاب کردن عشق ورزیدن، همان چیزی است که به ما امکان می دهد با اراده آزاد خطر صدمه دیدن از عشق را بپذیریم. حتی ارزش دارد که امکان شکستن قلبمان یا مشکلات بالقوه دیگر را به جان بخریم. زیرا آن زمان که ما از آزادی خود به نحو درست استفاده می کنیم و عشق ورزیدن را انتخاب می کنیم، عشق به طرز شگفت انگیزی معنادار می شود.


از آن رو که عشق از عمیق ترین عصاره وجودی ما سرچشمه می گیرد، از سرچشمه تمامی آزادی ها. آنگاه ما می توانیم عشق را احساس کنیم، و دیگران نیز قادر خواهند شد که احساسش کنند، آنچنان عمیق که بتواند یک تأثیر جسمی واقعی داشته باشد. عشق دارای یک فیزیولوژی است: عشق فقط یک تجربه احساسی نیست، بلکه تجربه ای تمام  بدنی است. به این دلیل من باور دارم که عشق همان رشته زرینی است که همه اشکال متعدد شفا را با هم پیوند می دهد. اما این یک مفهوم بسیار انتزاعی است، و ما نیاز داریم به شیوه عملی تری ببینیم که چگونه عشق به فرآیند درمان وارد می شود. بیایید به یک نمونه توجه کنیم. زمانی که مردم به مطب من می آیند در حالی که مبتلا به سرطان هستند، اغلب آشکار است که اگرچه ظاهراً اسلحه ای را به سرشان نشانه نگرفته اند، اما در یک مسیر سریع به سوی کشتن خودشان هستند: مصرف دخانیات، الکل و داروها، و سخت کار کردن تا حد مرگ. در چنین مواردی من نمی گویم: ”سیگار نکش،“ یا ”تو را به خدا، وزنت را کم کن، ورزش کن و دارویت را مصرف کن.“ در عوض می گویم: ”من برای تو اهمیت قایل هستم و به تو عشق می ورزم. اینجا راه هایی وجود دارد که تو بتوانی به خودت کمک کنی و عشق را برای خودت پیدا کنی. من تو را بعد از دو هفته خواهم دید.“


اگر او بدون انجام دادن هیچ کاری بازگردد، من باز به وی می گویم: ”من به تو عشق می ورزم.“ او را در آغوش می گیرم و دوباره می گویم: ”من تو را پس از دو هفته خواهم دید.“ از طریق این عشق، آن ها کم کم آغاز می کنند به گفتن این که: ”من می خواهم از شما تشکر کنم که به من عشق می ورزید. من دارم مراقبت از خودم را آغاز می کنم.“ آنان شروع می کنند به پرسیدن در مورد این که دیگر چه کاری می توانند برای خودشان انجام دهند. در این نقطه من به بیمارانم در مورد جلسات گروه درمانی اطلاعات می دهم، و می گویم که اگر مشکلی با سخن گفتن در مورد زندگی خود و در میان گذاشتن احساساتشان نداشته باشند، از حضورشان استقبال می شود. سپس من ممکن است هنر درمانی، کتاب هایی برای خواندن، یا برخی تمرینهای خاص در مورد تصویر ذهنی از خود را پیشنهاد کنم. تمریناتی مانند برهنه نشستن در برابر یک آینه دو بار در روز به مدت بیست دقیقه و گفتن این که: ”تو چشمان زیبایی داری، تو لبخند دلنشینی داری، و من به تو عشق می ورزم.“ یا شاید مدیتیشن، دعا، موزیک و خندیدن
را توصیه کنم.


در نقطه ای بیمار ناگهان متوجه می شود که: ”می دانم هرگز بی نقص نخواهم بود، اما تلاش برای حرکت کردن به سمت آن شگفت انگیز است!“ این همان چیزی است که من رشد و جوانه زدن و به شکوفه تبدیل شدن می خوانم. بیماران کشف می کنند که بذری هستند با قابلیت های عظیم درک نشده، فقط در انتظار شکوفایی. سپس دورنما برای آن ها پدیدار می شود: ”وای! ببین من می توانم با رشد به چه چیزی تبدیل بشوم!“ شفا از طریق عشق را همچنین می توان کمک کردن به انسان ها برای بازگشت به مسیر زندگی خودشان توصیف کرد. به نظر می رسد که هر یک از ما با یک «طرح اولیه» متولد می شویم که نه تنها ما را به یک موجود جسمانی خاص تبدیل می کند، بلکه نقشه ی مسیر رشد روانی، عقلی و معنوی ما را نیز ترسیم می کند. زمانی که ما از این طرح اولیه درونی انحراف پیدا می کنیم، اغلب یک ناخوشی روانی یا جسمانی لازم می شود تا ما را دوباره به مسیر برگرداند. انگار به ما می گوید: ”هی، تو در حال تبدیل شدن به آن فردی نیستی که برایت بهترین است. به مسیرت برگرد.“


میلتون اریکسون روانشناس معروف، قصه ای را از زمان کودکی خود در مورد یافتن یک اسب تعریف می کند. اریکسون بر آن اسب پرید و هشت کیلومتر را در جاده با آن تاخت، تا این که اسب به سمت یک مزرعه پیچید. مزرعه دار شگفت زده پرسید: ”تو چطور دانستی که چگونه با اسب من به اینجا برگردی؟“ اریکسون جواب داد: ”من نمی دانستم، این اسب می دانست. همه کاری که من کردم این بود که آن را در مسیر نگه دارم.“ این همان شیوه ای است که روان درمانی نیز با آن هدایت می شود. زمانی که روان درمانی به خوبی انجام شود، مراجع صرفاً به تماس با طرح کلی درونی خود بر می گردد، و پیروی دوباره از مسیر صحیح را آغاز می کند.


البته گاهی یافتن راه برگشت برای ما دشوار است، و آن زمان نیاز به کمک داریم. ما به کسی به اندازه کافی مهربان نیاز داریم، کسی که به ما نهیب کوچکی برای تحرک بزند. در درمان، این انگیزه یافتن، شکل روبرویی را به خود می گیرد، یا چیزی که من آن را رو به مهری می خوانم، یک روبرویی مهرآمیز بین مراجع و درمانگر که از جنبه های زیادی مانند تعامل بین اسب و سوار است: سوار به اسب عشق می ورزد اما گهگاه نهیب کوچکی برای ادامه حرکت به پهلویش می زند. اگر به درون خودمان گوش کنیم، ما آن درمانگر درونی را نیز خواهیم یافت که می گوید: ”توجه کن! حالا من باعث خواهم شد کمی درد بکشی تا بتوانی بیدار شوی.“ به این دلیل من گاهی درد و رنج را «دکمه آغاز مجدد خداوند » می خوانم. گاهی این تنها چیزی است که موجب خواهد شد انسا نها تغییر کنند.


البته بسیاری از عوامل بیرونی ممکن است به دور افتادن ما از مسیری که برایمان صحیح است کمک کنند: شرایط تربیتی، فشارهای پیرامونی و چیزهایی از این قبیل. اما بازگشت به مسیر همیشه به معنای یافتن شیو های است که با آن بتوان بیشترین کمک را به عشق در دنیا انجام داد. زیرا همه ما شیوه فردی خودمان را برای بروز عشق داریم، و زمانی که آن را کشف کنیم،


آنگاه طولانی ترین عمر، سالم ترین وجود و بیشترین لذت از زندگی را تجربه خواهیم کرد، و همچنین  خواهیم توانست بیشترین عشق را از دیگران دریافت کنیم. به این دلیل، هدف درمان باید کمک کردن به مراجعین در کشف دوباره مسیرهای عشق باشد که برای هر انسانی منحصر به فرد است. توفیق در این کار برای درمانگر مستلزم یافتن شیوه های عملی برای مراجعه همیشگی به عشق درونی خودش است، زیرا بدون این تماس مطمئن، تأثیر درمان بشدت کاهش می یابد. من دریافت هام که سه عامل به طلب درمانگر برای دستیابی به منابع درونی عشق مربوط هستند: (1) تلاش برای زندگی کردن رسالت خود؛ (2) الهام گرفتن از مراجعین باشهامت؛ (3) آگاهی از میرا بودن خود.


احتمالاً با اهمیت ترین موضوع این است که یک درمانگر باید رسالت خود را زندگی کند. منظور من این نیست که باید بدون نقص بود. من این جمله الیزابت کوبلر راس را می پسندم که ”من روبراه نیستم، تو روبراه نیستی، اما اوضاع روبراه است.“ ما بی نقص نیستیم، اما می توانیم یکدیگر را به خاطر نقص های خود ببخشیم. این یعنی برای زندگی کردن رسالت خود، من باید بی نقص نبودن خودم را ببخشم، درست همانطور که بیمارانم را می بخشم. همینطور بدین معنا است که من در مراقبه روزانه، گوش دادن به موسیقی، دعا، گفتن جملات تأکیدی، فعالیت بدنی، حفظ رژیم غذایی روزانه و همه فعالیتهای دیگری که گروه های درمانی ما انجام می دهند مشارکت می کنم. زیرا از این طریق بخشیدن بیمارانم و بخشیدن خودم آسان تر می شود.


برای من، زندگی کردن رسالتم همچنین این معنا را دارد که کار کردن برای ترمیم جراحتهای خودم و آسیب پذیری هایی که نسبت به انسان هایی دارم که به آنان اهمیت می دهم، کاری مناسب است. در این مسیر، بیمارانم به عظیمترین منبع من تبدیل می شوند. اگر در حال گذراندن روز سختی هستم، از آنان می خواهم به من احساس خوبی بدهند. لزومی ندارد که سوپرمن (اَبَرانسان) باشید. من می توانم میرا بودن و بشر بودن خودم را بپذیرم.

1. از این نظر من یک درمانگر سنتی نیستم. من مشکلی ندارم که از بیمارانم بخواهم حالم را خوب کنند، زیرا آن ها درک می کنند که این سطح از مهرورزی حاوی امنیت است. می دانند که شیوه مهرورزی من به آنان هیچ ربطی به جنسیت ندارد و تهدید کننده نیست.
2. یکی از همکاران روانپزشک من، سه سال با مراجعی کار کرده بود که به شدت دچار سوختگی شده بود، و تلاش می کرد به او بیاموزد که با وجود جای زخم هایش قابل عشق ورزیدن است. او به من گفت که پس از شنیدن سخنرانی من در مورد این موضوع، در مراجعه بعدی به نزد وی رفته و در آغوشش گرفته است. و اظهار می کرد که حال آن مراجع با همان در آغوش گرفتن بیش از سه سال درمان بهبود پیدا کرد.
3. پس زمان هایی وجود دارد که مهرورزیدن به صورت عملی، انتخابی مناسب است. و اگر شما واقعاً دنیا را دوست داشته باشید، نیازی نیست در مورد مهرورزی و اعلام آن نگران باشید. اگر من به همه در بیمارستان مهر بورزم، نیازی ندارم در مورد برخورد مهرورزانه با یک پرستار یا یک بیمار نگران باشم. هیچکس نخواهد گفت ”هی! او دارد چه کار می کند؟“ آنها می دانند، ”آه، او همه را دوست دارد، پس مشکلی نیست.“ به نظر من، درمانگران نیاز دارند این درس ها را بیاموزند: مشکلی نیست که مهر بورزیم. مشکلی نیست که وقتی مراجع نیاز دارد و به شما اجازه می دهد، مهر ورزیدن خود را به او اعلام کنید. اشکالی ندارد که اجازه دهید عشق به سوی شما بازگردد. و اگر در حال گذراندن روز سختی باشید، مشکلی نیست اگر به مراجع بگویید: ”من دارم روز سختی را می گذرانم. لطفاً به من احساس خوبی بده.“ همچنین، شفاگر یا درمانگر نباید خشم را چیزی ناسالم و غیرطبیعی بداند. در حقیقت، خشم می تواند حتی مفید باشد. اگر دنیای شما در حال زیر و رو شدن است و شما احساس خشم می کنید، اشکالی ندارد اگر چیزی بگویید. انسان ها به شما اجازه خواهند داد که احساس خشم داشته باشید، زیرا آنان نیز نظیر همین احساس را دارند، و می دانند که شما چه چیز را تجربه می کنید. با بروز دادن خشم، با سخن گفتن از این که در مورد خودتان و نیازهایتان چگونه احساس می کنید، شما رنجش برعلیه دیگران را خود پرورش نمی دهید. پس از این که خودتان را بروز دادید، دوباره آماده می شوید که دیگران را در آغوش بگیرید و همراه با آنان بخندید.

آنگاه همه با هم آگاه می شوید که کجا ایستاده اید، می توانید احساسات یکدیگر را پایمال نکنید، به هم احترام بگذارید، و به پیش بروید. خشم ابراز نشده مضر است. بسیاری از مردم خشم را با رنجش اشتباه می گیرند. خشم می تواند مفید باشد، در حالی که رنجش طول کشیده و حل نشده می تواند انسانها را به قاتل تبدیل کند. چیزهایی که هرگز نگفته ایم، بیشترین آسیب را به ما می زنند. زیرا آن وقت صبر ما به مویی بند است و ممکن است در برابر یک موضوع بی اهمیت، با واکنشی نامتناسب با شدت آن موضوع، منفجر شویم.


زندگی کردن رسالت شما همچنین شامل جنبه ای از گشادگی و فروتنی می شود. به عنوان یک درمانگر، شما در یک مکان دور و در نقطه ای برتر نمی نشینید و از بالا به توده مردم بی توجهی که نیازمند کمک هستند، نگاه نمی کنید. شما فقط هر کاری را که ضروری است انجام می دهید، با اطمینان به این که عشق آنچه را که لازم است نشان خواهد داد. این بدان معنا است که خودتان را در موضع بالای یک فرد خبره بدون خطا که همه پاسخ ها را دارد قرار نمی دهید. در مقابل، این یعنی نگاه کردن به فرآیند شفا به عنوان گفتگو و تجربه آموزی، هم برای بیمار و هم برای درمانگر.


بنابراین اگر بیماران بخواهند مرا با نام کوچک بخوانند، مشکلی نیست. من نیازی ندارم «دکتر سیگل » باشم. من نیازی ندارم خودم را با سدهایی محافظت کنم، و این سدها مانع از کمک به بیمارانی شوند که خود را به روی عشق گشوده اند. با این شیوه، درمان به فرآیندی تبدیل می شود که در آن مراجع و درمانگر درد یکدیگر را شفا می دهند. حیاتی است در ذهن داشته باشید که شما باید صادقانه به درد خود بنگرید و با آن روبرو شوید. صرفاً توصیه هایی را ارائه ندهید بدون این که زندگیشان کنید، بدون این که بدانید اجرای آن ها چقدر برای مراجع دشوار است. عشق فقط زمانی موثق خواهد بود که از تجربه زندگی سرچشمه گرفته باشد؛ و اگر موثق نباشد، متقاعد کننده
نخواهد بود.


یکی دیگر از تسهیل کننده های عشق در فرآیند درمان، این واقعیت است که در چنین کاری ما به صورت روزمره با انسانهایی احاطه می شویم که الهام بخش هستند. ما انسان هایی را می بینیم که در میانه بیماری های ناتوان کننده یا تهدید کننده حیات، زندگی کردن را تصدیق می کنند: مانند آن بیماران با شهامت مبتلا به ایدز که به جای شکست خوردن از بیماری، با آن مقابله می کنند؛ و آن بیماران مبتلا به سرطان که هنوز انتخاب می کنند به دنیا عشق بورزند، و می گویند بیماری آنان یک موهبت است، و سرطان خود را یک نشان زیبا می بینند. چنین انسانهایی قوت قلب هستند. آن ها انگیزه پیشروی شما هستند و از
فرسودگی شما جلوگیری می کنند.


اما اگر شما به نقطه ای برسید که به آنچه به عنوان یک درمانگر انجام می دهید عشق نورزید، آن گاه بهتر است دیگر این حرفه را ادامه ندهید. می خواهم نکته ای را از جرج هالاس، صاحب و مربی سابق تیم فوتبال خرس های شیکاگو ذکر کنم که در دهه هشتم عمر خود می زیست. یک روز یکشنبه همکاری مشاهده کرد که او در دفترش کار می کند و گفت: ”جرج، با این سن چطور روز یکشنبه را کار می کنی؟“ هالاس گفت: ”این فقط کار است، مگر ترجیح بدهم جای دیگری باشم.“ به همین شیوه، اگر من احساس کنم ترجیح می دهم جای دیگری باشم، این را به مراجعینم می گویم. به آ نها می گویم که همیشه نمی توانم آنان را ببینم.


1. به عنوان نمونه خانمی تمام راه از جورجیا تا کانتیکات را پرواز کرده بود تا مرا ببیند. او در یک کولاک گرفتار شد و بعد از ظهر جمعه با دفتر من تماس گرفت تا بگوید نمی تواند زودتر از 7 یا 8 بعد از ظهر در جلسه شرکت کند. من به او گفتم: ”نمی توانم شما را در آن زمان ببینم. من باید به خانه بروم. فردا پرواز دارم.“ او خشمگین شد اما من قاطعانه پیشنهاد کردم بهتر است زمانی که به هتل می رسد دوباره با من تماس بگیرد. او تماس گرفت، ما بیشتر صحبت کردیم و آرام شد. من گفتم: ”ببین، افراد دیگری هستند که تو می توانی آنان را ملاقات کنی. شاید قرار است آخر هفته را در نیوهیون بگذرانی.“ به او گفتم که می خواهم وی را بعدازظهر دوشنبه ببینم و اگر نیاز داشته باشد آن روز تا نیمه شب برایش وقت می گذارم.
2. مشخص شد که همه آنچه برای او در طول آن آخر هفته روی داد، چنان مثبت بود که روز دوشنبه او از آن به عنوان یک تجربه فوق العاده یاد کرد. بهتر شد که من او را جمعه شب ندیدم، زیرا آن وقت ممکن بود از بودن در این مکان رنجیده خاطر شود. بهتر شد که به او «نه » گفتم. ما باید به یاد داشته باشیم که قرار نیست برای همیشه زندگی کنیم، و بنابراین باید در زمانهای مشخصی نه بگوییم. در این زمان ها نه گفتن یک کار منفی نیست؛ این واقعاً موضوع «آری» گفتن به خودتان است. یک شفاگر نیاز ندارد همیشه مورد تصدیق و در دسترس دنیا باشد. و در آخر، عشق در رابطه درمانی توسط این آگاهی تسهیل می شود که ما میرا هستیم، این آگاهی که همه ما روزی خواهیم مرد، صرفنظر از این که چقدر می دویم یا عشق می ورزیم یا سبزی هایی را می خوریم که اورگانیک کشت شده اند. با این آگاهی من بیشتر زندگیم را در لحظه حال می گذرانم، و امروز آن کاری را انجام می دهم که بیش از همه می خواهم در باقیمانده زندگیم انجام دهم. نگرش من این است که اگر قرار باشد امشب یا فردا بمیرم، زندگیم کامل شده باشد؛ من کاملاً اغناء شده باشم، زیرا کامل عشق ورزیده ام. این بخشی از آن رسالت است که من با انسان ها در کارگاهها سهیم می شوم: این حس که ما می توانیم از میرا بودن خود به شیوه ای مثبت استفاده کنیم تا بیشترین بهره را از زندگی ببریم.


درمانگران همچنین نیاز دارند این ایده را پرورش دهند که مرگ یک شکست نیست. البته در تربیت پزشکی سنتی، موفقیت بر حسب برطرف شدن بیماری یا «بهبودی » اندازه گیری می شود، و بنابراین مرگ بیمار یک شکست به حساب می آید. اما ما با این رویکرد آغاز می کنیم به دور کردن خودمان از بیماران، و از دست دادن نگرش به راه هایی برای کمک به آنان در عبورشان از طریق مرگ.


همیشه بهبود یافتن امکان پذیر نیست؛ ایدز این را به یاد ما می آورد. پنجاه سال پیش دیفتری زندگی های بسیاری را گرفت؛ شکی نیست که در پنجاه سال آینده ما بیماری جدیدی را خواهیم داشت که در برابر درمان مقاوم است. انسانها همیشه خواهند مرد، مبتلا به ناخوشی های غیرقابل علاج خواهند شد؛ اما آنان همیشه دچار بیماری هایی نیز خواهند شد که می توانند شفا یابند.
من به مردم می گویم، چه سالم و چه بیمار، که آنان باید به نحوی زندگی کنند انگار هر لحظه ممکن است بمیرند. آنگاه کمک کردن به دیگران آسان است، زیرا هیچ نقطه ای وجود ندارد که در آن چنین توصیه ای اعتبارش را از دست بدهد. می گویید فردا خواهید مرد؟


خب، پس آن گونه زندگی کنید انگار قرار است همین امشب بمیرید. آن گاه، چه کسی می داند، شما ممکن است از این که فردا بمیرید احساس خیلی خوبی داشته باشید. یا شاید حقیقتاً بمیرید زیرا خسته هستید و تمایل به رفتن دارید. ما بسیار بیش از آن چه بیشتر مردم تصور می کنند بر زمان مرگمان کنترل داریم. اگر کسی نیاز به مردن داشته باشد، مرگ هیچ اشکالی ندارد. از آن جا که هرکس روزی می میرد، مردن نمی تواند یک شکست باشد. با این رویکرد، مرگ را می توان نوعی شفا به حساب آورد. البته همیشه زمانی که ما عزیزی را از دست می دهیم، دچار ماتم می شویم. اما باید بیاموزیم که آن درد را بگذرانیم و در زمان درد کشیدن نیز به دیگران عشق بورزیم. آنان را که نود، نود و پنج یا صد سال عمر کرده اند در نظر بیاورید. آن ها ممکن است همسر، فرزند و بسیاری دیگر از عزیزانشان را از دست داده باشند. اما پس از چنین فقدان های ناراحت کننده ای، انسان ها قدرت ادامه دادن را پیدا می کنند، زیرا می آموزند به دیگران عشق بورزند. اگر انتخاب کنیم به انسانهای جدیدی عشق بورزیم، می توانیم عمر همه آنان را که عزیز ما هستند طولانی تر کنیم. این کاری است که بهبود یافتگان انجام می دهند: آنان مداوماً عشق را به پیش می رانند. با این شیوه، شفا مانند عشق، به یک فرآیند پایان ناپذیر تبدیل می شود.

 

نوشته برنی سیگل
برگردان دکتر بیژن نوذری
پزشک مشاور درمان های حمایتی

عشق این شفاگر

مجله دانستنیهای سرطان