دانستنی های سرطان

تاریخ انتشار: 5 اسفند 94 | بازدید: 886 مرتبه | دیدگاه: 0

هدفم ار بین بردن وحشت مردم از شنیدن نام سرطان بود

گفت و گو با امیر گرجی نویسنده کتاب سرطان آخر خط نیست

در طول سال هایی که فصلنامه دانستنی های سرطان چاپ و منتشر می شود، از توانایی های افراد بیشماری در رشته های مختلف بهره بردیم تا بتوانیم پیام نشریه تخصصی دانستنی های سرطان را با ظرافت و جذابیت بیشتر به آگاهی مردم برسانیم. جمعی از دوستان متخصص با مقالات علمی نتایج پژوهش های علمی خود را برای درج در نشریه به ما سپردند و جمعی نیز فرصتی در اختیار ما گذاشتند و با صبر و حوصله به سوالات ما پاسخ دادند و ما هم آن ها را در صفحات مجله چاپ کردیم تا شما هم با خواندن مطالب از آنچه در دنیای علم پزشکی می گذرد مطلع شوید. خیلی ها هم در امور مربوط به تولید و چاپ نشریه با ما همکاری کردند. دست همه آن هایی که آمدند و رفتند را به گرمی می فشاریم و به همه آن ها که در هر کجای  این جهان پهناور هستند می گوییم که همکاری با شما باعث افتخار ما بود ومرور خاطرات همکاری با شما، شیرینی بودن در کنار شما را برای ما تداعی می کند. اما از بین همه دوستانی که آمدند و رفتند امیر گرجی که در بخش روابط عمومی و ارتباطات با ما همکاری داشتند و در بخش بازرگانی نشریه با ما همکاری می کردند، از دوستانی هستند که تقریبا ظرف همه سال های عمر نشریه با ما بودند و هنوز هم در کنار ما هستند.
اما اتفاق جالبی که افتاده این است که یک روز خبردار شدیم امیر گرجی که به موازات همکاری با ما و در کنار بازی در فیلم های کوتاه تبلیغاتی به نوشتن داستان های کوتاه مشغول بودند، کتابی تحت عنوان سرطان آخر خط نیست نوشته و روانه بازار کتاب کرده است. از آنجایی که کتاب او در مورد سرطان است بر آن شدیم تا کتاب را بهانه ای قرارداده و با همکار دیرینه و صمیمی دانستنی های سرطان به گفت و گو بنشینیم. آنچه که در پی می آید ماحصل گفت و گوی چند ساعته ماست.


سلام
سلام. خداقوت.


خیلی ممنون. موافق هستید بریم سر اصل مطلب؟
بله حتما ، بفرمایید.


چطور شد که به گردآوری و نگارش کتاب سرطان آخر خط نیست، پرداختید؟ برای ما تعریف کنید.
با سلام به همه عزیزانی که سال هاست با فصلنامه دانستنی های سرطان در ارتباط هستند، باید عرض کنم که داستانش طولانیه ولی چشم حتما. از وقتی که همکاریمو با فصلنامه دانستنی های سرطان شروع کرده بودم، افتخار این رو داشتم که علاوه بر انجام کارهایی که برای تولید و چاپ نشریه لازم بود، ارتباطاتی هم با گروه های علمی شرکت های دارویی یا کارخانه های سازنده داروهای ضد سرطان داشته باشیم. آدم های شیک و مرتبی که مصاحبت با آنها جذابیت خاصی داشت. نشریه بیشتر به موضوعات آموزشی و اطلاع رسانی می پرداخت. در واقع موضوعات مربوط به سرطان بود. اما در بیرون از حلقه مطبوعاتی که خانم دکتر اصفهانی تشکیل داده بود. آدم های محترم و منظم در مورد داروهایی صحبت می کردن که سرطان رو شفا می داد.
یادمه یه روز از یکی از خانم هایی که عضو هیئت علمی یه شرکت دارویی بود، پرسیدم؛ راستی راستی داروهاتون بیماران سرطانی رو شفا می ده؟ گفت اولا عمر دست خداست ولی بله ما داروهامون به درمان بیماری سرطان کمک می کنه. البته این کمک به نوع سرطان و زمان مراجعه بیمار نزد پزشک هم مربوط می شه. اون روز گذشت و من که خودم از شنیدن اسم سرطان واهمه داشتم به این فکر افتادم که یه کاری برای خودم و آدم هایی مثل خودم انجام بدم. خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که یه کار مستند در این ارتباط بسازم. اون وقت ها در حال انجام یه کار پژوهشی برای سیما فیلم بودم. چند نفر هم با من همکاری می کردن و من برای اجرای تعهدی که با سیما فیلم داشتم باید به شهرستان های مختلف سفر می کردم. مسیرها طولانی بود و بعد از رسیدن به شهرهای مقصد مجبور بودیم چند روز در شهرستان بمونیم. شب ها وقتی کارمون تموم می شد من با تصویربردارم که رابطه صمیمانه تری باهاش داشتم، صحبت کردم.
اون می گفت: پیشنهاد می کنم هر وقت که به تهران بر گشتیم در مورد مستند سرطان آخر خط نیست کار کنیم. همینکار را هم کردیم. وقتی برگشتم از طریق دفتر یکی از دوستانم نامه ای برای ساخت مستند سرطان گرفتم تا هماهنگی های لازم رو با دردست داشتن اون نامه و معرفی پروژه انجام بدم. هماهنگی هامو انجام دادم و کارم رو شروع کردم.


اینکه می گویید شروع کردم بفرمایید از کجا شروع کردید؟ مشغول نوشتن شدید یا از جای دیگری شروع کردید؟
با محققین و متخصصان رشته سرطان به گفت و گو نشستم. اما اصل ماجرا این بود که من باید به دوستانی که باهاشون صحبت می کردم می گفتم که موضوع من فقط در ارتباط با درمان پذیری سرطانه نه چیز دیگه ای و باید می گفتم که من نمی خوام در مورد یکی از انواع سرطان ها صحبت کنم. و دلم می خواست که همشون در مورد معالجه و درمان همه سرطان ها حرف می زدن.
همین اتفاق هم افتاد. صداهاشونو ضبط کردم و باید عرض کنم که یکی دو سال طول کشید. تا من کارم رو در ارتباط با کتاب تموم کردم. و بعد یکی دونفر رو برای پیاده سازی و تایپ صداهای ضبط شده استخدام کردم. شاید چند هزار صفحه مطلب تایپ شده داشتم. یکی دو ماه بعد مطالب رو جمع و جور کردم و گذاشتم کنار و تا یه مدت سراغش نرفتم.


چرا خسته شده بودید؟
نه به هیچ وجه. وقتی داستانی می نویسم یه مدت میذارمش کنار. تا وقتی دوباره رفتم سراغش بتونم از ایده های بهتری که به ذهنم میاد استفاده کنم. یه مدت گذشت رفتم سراغ مطالب. وقتی شروع به مرور مطالب کردم سعی کردم گفت و گو با نفر اول رو تمومش کنم بعد برم سراغ نفر بعدی. با خودم قرار گذاشته بودم تا هر جا به کلمه مرگ و فوت و مردن و کشته شدن رسیدم حذفش کنم. برای این کار باید قبل و بعد جمله رو هم می ساختم تا در روند کلام دوستان مشکلی پیش نیاد. کار سختی بود چون جرح و تعدیل باید به گونه ای انجام می شد تا آسیبی به اصل کلام محققان و متخصصان وارد نشه بنابراین باید حوصله به خرج می دادم. بعد چند وقت مرحله اول کارم تموم شد. بعد هر مطلبی رو در فایل جداگانه ای گذاشتم و یه پرینت از همه شون گرفتم و به یکی از دوستانی که کار داستان نویسی رو از سال های دور با هم شروع کرده بودیم، دادم. گفتم بخون و یه جوری که به اصل گفت و گو و هدفی که برای محتوای کتاب در نظر گرفته بودم، خدشه ای وارد نشه تصحیحش کن. دوست بزرگوار بنده هم در واقع دومین ویرایش کار رو انجام داد.


فقط روی کار کتاب متمرکز شده بودید؟
نه دنبال کارهای دیگه برای کسب درآمد و گذران زندگی هم بودم. کار نشریه رو هم انجام می دادم و اگر پروژه ای پیشنهاد می شد حتما انجام می دادم.


چه پروژه هایی به شما پیشنهاد می شد؟
پروژه های پیشنهادی معمولا پروژه های فرهنگی و معمولا هم کوتاه مدت بود. از روی پول پروژه ها برای پیشبرد کار کتاب استفاده می کردم. گاهی دوستان زنگ می زدن و برای انجام کاری مستند دعوت به همکاری می کردن. برخی موارد هم به عنوان مدیر تولید و سرپرست یک گروه سازنده کارهای مستند صنعتی به شهرستان می رفتم.


چقدر طول می کشید؟
ده پونزده روز بیشتر نمی شد. بعد از مدتی از خانم دکتر نادعلی خواهش کردم تا متن کتاب رو از نظر فنی کنترل کنن. با همه مشغله ای که داشتن لطف کردن و این کار رو انجام دادن.


خانم دکتر نادعلی را از کجا می شناختید؟
از طریق آقای دکتر رمضانی با دکتر نادعلی آشنا شده بودم. در آن زمان دکتر رمضانی در اداره سرطان بودند و یکی از کسانی که با او گفت و گو کرده بودم، دکتر رمضانی بود. و بعد از ویرایش نهایی کار صفحه آرایی را انجام شد.


و کار برای چاپ آماده شد.
بله همینطور است. اما مشکل اصلی کار تامین بودجه برای چاپ بود که خوشبختانه با حمایت خانم دکتر نادعلی و آقای دکتر حزینی هزینه چاپ کتاب تامین شد. ناگفته نماند که دکتر حزینی با انجمن خیریه ای در اصفهان همکاری داشتند و درخواست چاپ کتاب هم بخاطر این بود که انجمن کتاب را بین بیماران سرطانی یا خانواده های بیماران سرطانی به صورت رایگان توزیع کنن.


و کتاب سرطان آخر خط نیست چاپ شد.
بله خوشبختانه چاپ شد. تلاش ها و پیگیری های من به بار نشسته بود و من توانسته بودم برای ایجاد فرهنگی که ترس از سرطان را از ذهن مردم پاک کند، قدمی بردارم. در واقع هدفم از بین بردن وحشت مردم از شنیدن نام سرطان بود.


شما گفتید که انگیزه شما برای پژوهش و نگارش کتاب همکاری با فصلنامه دانستنی های سرطان و بعد آشنایی با داروسازان و اعضای گروه های علمی شرکت های علمی بود. آیا خود شما تجربه ای در ارتباط با سرطان نداشتید؟
چرا داشتم. یکی از اقوام درجه یک من بخاطر ابتلا به سرطان فوت کرده بود.


به چه سرطانی مبتلا شده بودند؟
به سرطان خون. متاسفانه مشکل بزرگی که داشتند مشکل ترس از سرطان بود و همون ترس از سرطان باعث شد نتونه روحیشو حفظ کنه. علاوه براون خودم من هم بخاطر مشکلی که داشتم به دکتر مراجعه کردم. دقیقا ساعت 5 بعد از ظهر روز 21 بهمن ماه سال 1361 در خیابان قارن ساری. رفتم دکتر و دکتر بعد از یک معاینه سرپایی و بدون دادن آزمایش وچه و چه و چه به من گفتن که هر چه زودتر باید عمل کنی. گفتم می شه بعد از عید عمل کنم؟ گفت نه تا اون موقع دیگه کار از کار گذشته و دیگه از دست کسی کاری بر نمیاد. گفتم اقای دکتر یعنی من به سرطان مبتلا شدم؟ گفت: حالا...!!! و من دچار شوکی شدم که تا مدت ها گریبان منو گرفته بود و ول نمی کرد. از تنهایی می ترسیدم. دوست داشتم دور و برم شلوغ باشه. نیمه های شب که از خواب پا می شدم ترس ورم می داشت و وحشت می کردم تا صبح قدم می زدم. تا اینکه یکی از دوستام اومد سراغ منو و من هم ماجرا رو براش تعریف کردم. گفت تا کی قراره عمر کنی؟ گفتم نمی دونم یعنی هیشکی نمی دونه. گفت: به این مطلب اعتقاد داری که ممکنه امشب بخوابی و صبح پانشی؟ گفتم بله. گفت: پس نگران چی هستی؟ یه روز اومدی یه روز هم می ری دیگه. قرار نیست تا ابدالدهر زنده بمونی که. درسته؟ گفتم درسته. گفت پس بیخیال سرطان زندگیتو بکن. دیدم حق داره و من بعد مدتی حالم خوب شد و به حالت عادی برگشتم. از اون وقت تا حالا سال ها می گذره و من دارم زندگی می کنم.


آیا با افرادی که کتاب شما را مطالعه کرده اند، برخورد کردید؟
بله. با چند نفر از دوستانی که با من آشنایی داشتند و کتاب رو هم تهیه کرده و مطالعه کرده بودند، ملاقات هایی داشتم. بسیار خوشحال بودن و می گفتن که مطالعه کتاب تاثیر خوب و مثبتی روی اون ها داشته براشون جالب بود می گفتن اینطوری که شما به مقوله سرطان نگاه کردی ما هیچوقت نگاه نکرده بودیم. جالب بود که بعضی از این دوستان، دیگه از سرطانی که بهش مبتلا شده بودن واهمه ای نداشتن.
البته به نظر من هم می شه با سرطان زندگی کرد و در همونحال پیگیر درمان بود و به ورزش پرداخت و به زندگی برگشت فقط کافیست که بیمار به این مطلبی که عرض کردم رسیده باشه.


آیا برای فروش کتاب با مراکز پخش قراردادی بستید و با آنها به توافق رسیدید؟
خیر. من بازاریابی کتابم رو خودم انجام دادم و به ادارات و ارگان هایی که دوست و آشنایی در اون داشتم فروختم. جالب اینجا بود که دوستانی که در ادارات مختلف داشتم و کتابم رو خریداری کرده بودن. اکثر یکی از اعضای خونوادشون یا یکی از همکارانشون به سرطان مبتلا بودن.


از اینکه به مقوله ای به این سنگینی پرداختید، راضی هستید؟
از روز اول به کاری که شروع کرده بودم، امیدوار بودم. اساسا آدم پیگیری هستم و چون اطلاعات خوبی در طول مدت همکاری خود با دانستنی های سرطان کسب کرده بودم می دونستم که دارم چیکار می کنم و هدفم چیه. من می خواستم بگم سرطان آخر خط نیست و به خوبی از عهده اش براومدم. کتاب سرطان آخر خط نیست یک کتاب پزشکی نیست. کتاب با رویکرد جامعه شناسانه و روان شناسانه موضوع سرطان رو مورد بررسی قرار می ده و با لحنی صمیمی و باور پذیر حرفش رو می زنه و در بیانش موفقه.


آیا کتابتان را به وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی هم بردید و آیا مسوولین اداره سرطان کتاب شما را مورد ارزیابی قراردادن و برای خرید آن اقدامی انجام داده اند؟
بله از وقتی که دکتر رمضانی مدیریت اداره سرطان رو به عهده داشتن کتاب رو دیدن و اونو مطالعه کردن و خوشبختانه این افتخار رو داشتم که دکتر رمضانی مقدمه ای هم برای کتاب نوشتن. اداره سرطان هم قرار بود کتاب رو خریداری بکنه اما متاسفانه درست روزی که قرار بود کتاب رو خریداری کنن من به وزارتخونه رفتم و دوست بزرگواری که قرار بود کتاب ها رو از من تحویل بگیره گفت: از امروز خرید کتاب قطع شده یا دیگه مجوز خرید کتاب نداریم.


پس خرید کتاب از طرف وزارتخانه منتفی شد؟
نه فکر نمی کنم منتفی شده باشه. احتمالا وضعیت بد اقتصادی بخش خرید کتاب وزارتخونه رو هم تحت تاثیر قرار داده و در اون مقطع نتونستن کتاب رو خریداری بکنن ولی حتما در آینده این کار رو انجام می دن. چون بسیاری از دوستان معتقد بودن که کاری که در حال انجام اون هستی از کارهاییست که وزارتخونه باید انجام بده و شما داری اون کار رو انجام می دی. پس احتمال خرید کتاب هنوز هست و منتفی نشده.


اگه بخواهید خلاصه ای از کتاب را برای ما تعریف کنید، چه می گویید؟
می تونم بگم کتاب سرطان آخر خط نیست یه مشاور صمیمی و صبوره که ساعت ها می تونید حرفاشو بشنوید و ازش استفاده کنید. کاری که خیلی ها شاید فرصتش رو نداشته باشن و نتونن این همه وقت براتون بذارن. با خوندن کتاب خواننده انگار داره با مجرب ترین متخصصان مشورت می کنه.


خیلی ممنون که برای این گپ و گفت وقت گذاشتید.
من هم از شما ممنونم و امیدوارم خوانندگان کتاب از خوندنش بهره لازم رو ببرن و به اطلاعات مورد نیازشون دسترسی پیدا کنن. راستی تا یادم نرفته عرض کنم که از دانستنی های سرطان هم که با همراهیش منو در انجام این کار کمک کرد ممنونم. خیلی.



هدفم ار بین بردن وحشت مردم از شنیدن نام سرطان بود

مجله دانستنیهای سرطان