دانستنی های سرطان

تاریخ انتشار: 3 آبان 93 | بازدید: 2537 مرتبه | دیدگاه:

دوباره از نو شروع می کنیم

پروانه وار حواسشان به شمع حضور هم هست. زن جوان با عشق و بی قراری دنبال آخرین شمارش گلبولهای سفید همسرش بود. دلش می خواست سفید بخت شوند و این بدخیمی ناگهانی، آرزوهایشان را به شکل دیگری درآورده بود. هر دو مهندس برق هستند و خانم جوان استاد دانشگاههای شهر، و آقا شیفتۀ مهربانی و معصومیت و نجابت او می شود. بی آنکه بداند خانم هم دلش پی او بوده اما چون فکر کرده از او بزرگتر است، به خود اجازۀ فکر بیشتر نداده است. تا این که سامان از او خواستگاری می کند و فهمیه وقتی می فهمد که از او بزرگتر نیست، یواشکی و بی آنکه کسی ببیند، می پرد بالا
و ذوق می کند!...

چند وقتی بود که علائم مبهمی مثل خستگی زودرس و ضعف و بی حالی داشت تا این که همین جور محض چکاپ، آزمایش خون می دهد. آن شب قرار بود از بیرون غذا بگیرد و دوتایی برای هم مهمانی راه بیندازند. دوتایی با هم و در خلوت خوب خانه ای که تازه و با هزار قرض و قسط و اضافه کار خریده بودند. هنوز غذا را نگرفته بود که دوستش از آزمایشگاه زنگ می زند که بیا و می رود و می بیند ...و بهت و گریه در تنهایی! و بعد به فهمیه اش زنگ می زند که می شود امشب نیمرو بخوریم.

فردا صبح عازم تهران می شوند و زن مطمئن است که آزمایشگاه اشتباه کرده و هر دو خواهند فهمید که همه چیز خوب است. هر چند ته دلش تردید داشت. و چه گلبولهای لجبازی در رگهای مرد جاری بودند که همچنان بر همان طبل بد صدا می کوفتند. سامان شک ندارد که نیروی عشق بر همۀ بدیها پیروز خواهد شد و جز همان بار اول که شوکه شده بود، دیگر نه تنها گریه نکرده، بلکه با عزمی جزم به سمت زندگی خوب گام برمی دارد. حتی وقتی نوبت اول شیمی درمانی، زورش به این لوکمی میلوییدی بدقلق نرسید، ذره ای از توانشان کم نشد. و بار دوم بود که سلو لهای بداخلاقی که مغز استخوان زندگی شان را اشغال کرده اند، آتش بس را پذیرفتند. و حالا قرار است پیوند مغز استخوان انجام شود. گران است؛ اما در برابر گرانقدری زندگی، به هر چه هست می ارزد.

سامان از اجبار فروش خانه ای که تازه گرفته اند گفت و مهم این است که باز سلامتی بیاید و «دوباره از نو شروع می کنیم » دو ماه است که فهیمه و سامان از کنار هم دور نشده اند. و دقیقه هایی که به معنای واقعی پیوند رسیده اند. «حالا می دانیم که لحظه یعنی چه. و چه قدر برای با هم بودن، گاهی ناگهان دیر می شود. به هم قول داده ایم که وقتی خوب شدم، اول از همه، حواسمان به هم باشد.

 

دكتر مصطفی جلالی فخر

دوباره از نو شروع می کنیم

مجله دانستنیهای سرطان